نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |








1- زیارت شما قلبی باشد. در موقع ورود اذن دخول بخواهید، اگر حال داشتید به حرم بروید. هنگامی که از حضرت رضا علیه السلام اذن دخول می‌طلبید و می‌گویید:«أأدخل یا حجة الله: ای حجت خدا، آیا وارد شوم؟»


به قلبتان مراجعه کنید و ببینید آیا تحولی در آن به وجود آمده و تغییر یافته است یا نه؟ اگر تغییر حال در شما بود، حضرت علیه السلام به شما اجازه داده است. اذن دخول حضرت سیدالشهداء علیه السلام گریه است، اگر اشک آمد امام حسین علیه السلام اذن دخول داده‌اند و وارد شوید.


اگر حال داشتید به حرم وارد شوید. اگر هیچ تغییری در دل شما به وجود نیامد و دیدید حالتان مساعد نیست، بهتر است به کار مستحبی دیگری بپردازید. سه روز روزه بگیرید و غسل کنید و بعد به حرم بروید و دوباره از حضرت اجازه ورود بخواهید.


2- زیارت امام رضا علیه السلام از زیارت امام حسین علیه السلام بالاتر است، چرا که بسیاری از مسلمانان به زیارت امام حسین علیه السلام می‌روند. ولی فقط شیعیان اثنی عشری به زیارت حضرت امام رضا علیه‌السلام می‌آیند.


3- بسیاری از حضرت رضا علیه السلام سؤال کردند و خواستند و جواب شنیدند، در نجف، در کربلا، در مشهد مقدس،- هم همین طور - کسی مادرش را به کول می‌گرفت و به حرم می‌برد. چیزهای عجیبی را می‌دید.


ملتفت باشید! معتقد باشید! شفا دادن الی ماشاءالله! به تحقق پیوسته. یکی از معاودین عراقی غده‌ای داشت و می‌بایستی مورد عمل جراحی قرار می‌گرفت. خطرناک بود، از آقا امام رضا خواست او را شفا بدهد، شب حضرت معصومه علیهاالسلام را در خواب دید که به وی فرمود:


«غده خوب می‌شود. احتیاج به عمل ندارد!» ارتباط خواهر و برادر را ببینید که از برادر خواسته خواهر جوابش را داده است.


4- همه زیارتنامه‌ها مورد تأیید هستند. زیارت جامعه کبیره را بخوانید. زیارت امین الله مهم است. قلب شما- این زیارات را بخواند. با زبان قلب خود بخوانید. لازم نیست حوائج خود را در محضر امام علیه السلام بشمرید. حضرت علیه السلام می‌دانند! مبالغه در دعاها نکنید! زیارت قلبی باشد. امام رضا علیه السلام به کسی فرمودند:

«از بعضی گریه‌ها ناراحت هستم!»



5- یکی از بزرگان می‌گوید، من به دو چیز امیدوارم اولاً قرآن را با کسالت نخوانده‌ام. بر خلاف بعضی که قرآن را آنچنان می‌خوانند که گویی شاهنامه می‌خوانند. قرآن کریم موجودی است شبیه عترت.

ثانیاً در مجلس عزاداری حضرت سیدالشهداء گریه کرده‌ام.


6- حضرت آیت الله العظمی بروجردی رحمة الله مبتلا به درد چشم شدند، فرمودند:

«در روز عاشورا مقداری از گِل پیشانی عزاداری امام حسین علیه السلام را بر چشمان خود مالیدم، دیگر در عمرم مبتلا به درد چشم نشدم و از عینک هم استفاده نکردم!


7- پس از حادثه بمب گذاری در حرم مطهر حضرت رضا علیه السلام حضرت به خواب کسی آمدند، سؤال شد.

«در آن زمان شما کجا بودید؟ فرمودند: کربلا بودم.»

این جمله دو معنی دارد:

معنی اول این که حضرت رضا علیه السلام آن روز به کربلا رفته بودند.

معنی دوم یعنی این حادثه در کربلا هم تکرار شده است. دشمنان به صحن امام حسین علیه السلام ریختند و ضریح را خراب کردند و در آن جا آتش روشن کردند!



8- کسی وارد حرم حضرت رضا علیه السلام شد، متوجه شد سیدی نورانی در جلوی او مشغول خواندن زیارتنامه می‌باشد، نزدیک او شد و متوجه شد که ایشان اسامی معصومین - سلام الله علیهم - را یک یک با سلام ذکر می‌فرمایند. هنگامی که به نام مبارک امام زمان ـ عجل الله تعالی فرجه الشریف ـ رسیدند سکوت کردند! آن کس متوجه شد که آن سید بزرگوار خود مولایمان امام زمان- سلام الله علیه و ارواحنا له الفداء- می‌باشد.



9- در همین حرم حضرت رضا علیه السلام چه کراماتی مشاهده شده است. کسی در رؤیا دید که به حرم حضرت رضا علیه السلام مشرف شده و متوجه شد که گنبد حرم شکافته شد و حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از آنجا وارد حرم شدند. تختی گذاشتند و آن دو بر آن نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند.


روز بعد آن کس در بیداری به حرم مشرف گردید. ناگهان متوجه شد حرم کاملاً خلوت می‌باشد! حضرت عیسی و حضرت مریم علیهماالسلام از گنبد وارد حرم شدند و بر تختی نشستند و حضرت رضا علیه‌السلام را زیارت کردند. زیارت نامه می‌خواندند. همین زیارت نامه معمولی را می‌خواندند! پس از خواندن زیارتنامه از همان بالای گنبد برگشتند. دوباره وضع عادی شد و قیل و قال شروع گردید حال آیا حضرت رضا علیه السلام وفات کرده است؟



10- حرف آخر این که: « عمل کنیم به هر چه می‌دانیم. احتیاط کنیم در آنچه خوب نمی‌دانیم. با عصای احتیاط حرکت کنیم. »


نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
غروبی که کربلایی کاظم خسته به سمت امامزادگان 72 تن ساروق می رفت نمی دانست به پاس انفاق و زکات به موقعی که می دهد با دیدن خوابی مقدس، حافظ کل قرآن می شود، ولی چنین شد و کربلایی کاظم ساروقی پیرمرد ساده دل معجزه قرآنی قرن نام گرفت.

غروبی که کربلایی کاظمرازنیوز: حدود یک صدسال پیش در روستایی به نام ساروق که آن روزها از دهات بزرگ حومه اراک محسوب می‌شد، واقعه‌ای در اعماق خاموشی روی داد که طی آن جوان پاک نهاد ۲۷ساله‌ای به نام محمدکاظم کریمی که هنوز به مکتب نرفته بود و به قول خودش ملا ندیده بود، به یک باره حافظ کل قرآن شد.

واقعه‌ای که محمدکاظم بعدها سعی در مخفی نگه داشتن آن داشت اما به ضرورتی که پیش آمد آن راز از پرده بیرون افتاد و برای سال‌ها بزرگترین علمای دینی ایران، عراق، کویت و مصر پیرامون آن به بررسی و مطالعه پرداختند و اغلب قریب به اتفاق ایشان بر این معجزه قرآنی مهر تأیید نهادند. آیة الله سیداحمد زنجانی، آیة الله سیدعبدالله شیرازی، آیة الله مرعشی نجفی و آیة الله مکارم شیرازی از جمله این بزرگانند.

کربلایی کاظم می‌گوید که: من سه چیز را رعایت می‌کردم که شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم:


۱- این که هرگز لقمه حرام نخوردم،
۲- هرگز نماز شبم ترک نشد،
۳- پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم.

مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در روستای ساروق* و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌کرد.

وی اهل مسجد و منبر بود و آن روزها یعنی قبل از ۲۷ سالگی مرحوم آیة الله العظمی حاج شیخ عبدالکریم حایری در حوزه علمیه اراک بودند و هنوز به قم تشریف نبرده بودند. ایشان ماه‌های محرم هر سال مُبلغی را به روستای ساروق می‌فرستادند. یک سال محرم کربلایی کاظم به مسجد می‌رود و روحانی اعزامی از اراک در مورد خمس و زکات و اهمیت آن صحبت می‌کند. کربلایی کاظم چند روز بعد و تحت تأثیر سخنان آن روحانی با ارباب ده صحبت می‌کند و می‌پرسد که آیا شما زکات گندمی که زمینش را من می‌کارم پرداخت می‌کنی؟ ارباب ناراحت می‌شود و می‌گوید: تو به کار من کاری نداشته باش و خودت هر کاری می‌خواهی بکن. وی می‌گوید حالا که زکات نمی‌دهی من هم برای تو کار نمی‌کنم بعد با حالت قهر روستا را ترک می‌کند و مدت سه سال در اطراف اراک به کارگری می‌پردازد. بعد از مدتی ارباب پشیمان می‌شود و برای او پیغام می‌فرستد که حاضرم زکات بدهم و پدرم مجدداً به ساروق برمی‌گردد و مشغول کشت و کار می‌شود.

بعد از آن که حاج محمدکاظم مجدداً به ساروق برمی‌گردد تا مشغول کشاورزی شود، بذری را که قرار است بکارد ابتدا زکاتش را می‌دهد و بعد به کشت و کار می‌پردازد. یک سال تابستان که گندم‌هایش را چیده و کوبیده بود و در «خرمن جا» ریخته بود تا باد بدهد اما آن روز باد نمی‌آمد مرد فقیری که هر ساله از کربلایی کاظم مقداری گندم می‌گرفت نزد وی می‌آید و می‌گوید: کربلایی قدری گندم می‌خواهم تا به آسیاب ببرم فرزندانم گرسنه هستند. ایشان می‌گوید: می‌بینی که باد نمی‌آید، تا برایت گندم آماده کنم با این حال برمی‌گردد به ده، غربال می‌آورد و مقداری گندم غربال می‌کند و به مرد می‌دهد. بعد می‌رود مقداری علف برای گوسفندان می‌چیند و به سمت خانه به راه می‌افتد. در بین راه به امام زاده‌ای که به «۷۲ تن (۱)» معروف است می‌رود و فاتحه‌ای می‌خواند وقتی بیرون می‌آید تا علف‌ها را به دوش بگیرد و به خانه ببرد ناگهان دو سید عرب نورانی و بسیار خوش سیما با لباس‌های عربی و عمامه سبز نزد او می‌آیند و به او می‌گویند؛ محمدکاظم بیا با هم در امامزاده برای بچه‌های پیغمبر فاتحه‌ای بخوانیم.

وی می‌گوید: من الآن در امامزاده بودم و فاتحه خوانده‌ام. آنها اصرار می‌کنند و پدرم داخل امام زاده می‌شود. در قسمت اول امام زاده که مزار ۱۵مرد است، فاتحه می‌خوانند وقتی می‌خواهند به قسمت «۴۰ دختران» بروند، کربلایی کاظم می‌گویدکه نباید به آنجا رفت چون آنها زن هستند و شنیده‌ام که مردها نمی‌توانند آنجا بروند یکی از آن آقایان می‌گوید: اشتباه کرده‌اند، اینها خرافات است. اگر چنین باشد پس مردها نمی‌توانند قبر حضرت زینب در سوریه و حضرت معصومه در قم را زیارت کنند. و تاکید می‌کنند که بیا فاتحه بخوان. بعد می‌روند قسمت دیگر که ۱۵ مرد و یک خانم هستند و آنجا هم فاتحه می‌خوانند. یکی از آن آقایان به محمدکاظم می‌گوید: محمد کاظم کتیبه‌های سقف امام زاده را بخوان! ایشان به سقف نگاه می‌کند و خط هایی به صورت نور برجسته را می‌بیند که قبلاً نبوده بعد می‌گوید: آقا من سواد ندارم، مکتب نرفته‌ام، چطور بخوانم. آن آقا دوباره تکرار می‌کند که بخوان! بعد می‌گوید: ما می‌خوانیم تو هم بخوان و در حالی که با دست به سینه وی می‌کشد شروع می‌کنند به خواندن ۶ آیه از سوره اعراف از آیه ۵۴ تا ۵۹:

«بسم الله الرحمن الرحیم، ان ربکم الله الذی خلق السموات و الارض فی سته ایام ثم استوی علی العرش یغشی اللیل النهار یطلبه حثیثا والشمس و القمر و النجوم مسخرات بامره، الاله الخلق و الامر تبارک الله رب العالمین…»

کربلایی کاظم آن آیه را با چند آیه پس از آن همراه با آن سید می‌خواند و آن سید همچنان دست به سینه او می‌کشد تا می‌رسند به آیه ۵۹ «انی اخاف علیکم عذاب یوم العظیم.»

مرحوم حاج محمدکاظم در سال ۱۳۰۰ هجری قمری در روستای ساروق و در خانواده‌ای فقیر به دنیا آمد و پس از گذراندن ایام کودکی به کار کشاورزی مشغول شد و او نیز همانند سایر مردم ده از خواندن و نوشتن محروم شد و بهره‌ای از دانش و علم نداشت. اما نسبت به انجام فرایض دینی و خواندن نماز شب جدیت می‌کرد.

کربلایی کاظم بعد از خواندن آن آیات سرش را برمی‌گرداند تا با آن آقا حرفی بزند اما کسی را آنجا نمی‌بیند بعد با خودش می‌گوید که آنها یا امام بوده‌اند یا فرشته؟ اسم مرا از کجا می‌دانستند؟ آنها غریب بوده‌اند؟ آنها قرآن را در سینه من گذاشتند و رفتند. بعد بی‌هوش می‌شود و تا اذان صبح در امام زاده می‌ماند. بعد که به هوش می‌آید نماز صبح را می‌خواند. هوا که روشن می‌شود علف‌ها را برمی‌دارد و به منزل می‌آید پدرش از وی می‌پرسد: دیشب کجا بودی؟ خیلی دنبالت گشتیم. می‌گوید: دیشب امام زاده بودم و ماجرا را تعریف می‌کند. اهل خانه فکر می‌کنند که او دعایی شده یا جن گرفته پس او را نزد همان واعظی که هر ساله به ساروق می‌آمد می‌برند.

واعظ که حاج شیخ صابر عراقی نام داشت می‌پرسد: پسر جان چطور شده آیا سواد داری. محمدکاظم می‌گوید: نه سواد ندارم. کسانی هم که آنجا بوده‌اند گواهی می‌دهند که سواد ندارد. بعد می‌گوید: خب حالا قصه چیست؟ ایشان ما وقع را توضیح می‌دهد. آقا صابر می‌پرسد چه چیز را یادت دادند؟ وی شروع به خواندن قرآن می‌کند. آقا صابر می‌گوید: این قرآن می‌خواند. جن گرفته نیست. به او کرامت شده آقا صابر قرآن می‌خواهد، می‌آورند هر جایی از قرآن را که باز می‌کند و یک آیه می‌خواند حاج محمدکاظم بقیه‌اش را می‌خواند. آقا صابر می‌گوید: حالا که به تو کرامت شده برویم خط هایی را که در سقف امام زاده است ببینیم. وقتی وارد امامزاده می‌شوند می‌بینند نه خطی است، نه نوری!

ایشان می‌گفت وقتی می‌خواهم لقمه شبهه‌ناکی بخورم احساس سیری به من دست می‌دهد. وی می‌گفت روی سینه‌ام نوری را می‌بینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا می‌کند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا می‌آورم.

چگونگی وفات کربلایی کاظم
ایشان۲۰ روز قبل از فوتش در ساروق درباره مسئله فوت و دفن خود با فرزندانش صحبت کرد. وی گفت من همین روزها فوت خواهم کرد. وقتی مُردم جنازه‌ام را به قم منتقل کنید و در آنجا به خاک بسپارید. بعد کمی درنگ کرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه‌ام به قم دچار مشکل می‌شوید، من می‌روم قم. پس فردای آن روز به قم رفت و ۲۰روز بعد در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد.

چرا کربلایی کاظم؟ / سئوالی که کربلایی کاظم پاسخ داده است

با مرور زندگینامه و اینکه کربلایی کاظم حافظ کل قرآن شده است، این سئوال مطرح می‌شود که چرا خداوند کربلایی کاظم را مورد لطف خود قرار داده و او را حافظ قرآن قرار می‌دهد؟
خود کربلایی کاظم به این سئوال اینگونه پاسخ داده است که من سه چیز را رعایت می‌کردم که شاید به خاطر همین سه چیز مورد لطف خداوند قرار گرفتم، این که هرگز لقمه حرام نخوردم، هرگز نماز شبم ترک نشد، پرداخت خمس و زکاتم را هرگز قطع نکردم.

لقمه حرام را بالا می آورم

وی می گفت: "وقتی می‌خواهم لقمه شبهه‌ناکی بخورم احساس سیری به من دست می‌دهد. وی می‌گفت: "روی سینه‌ام نوری را می‌بینم که به محض مواجه شدن با لقمه حرام آن نور به تیرگی گرایش پیدا می‌کند و اگر لقمه حرامی بخورم بالا می‌آورم."

لقمه حلال اصلی است که اگر در بین مردم رعایت شود جامعه را الهی می کند و آن زمان کربلایی کاظم رعایت می کرد.



آرامگاه کربلایی کاظم در قم و تصویر وی

وی کمی درنگ کرد و گفت خب اگر من اینجا بمیرم شما برای انتقال جنازه‌ام به قم دچار مشکل می‌شوید، من می‌روم قم، پس فردای آن روز به قم رفت و 20 روز بعد در آنجا فوت کرد و در قبرستان نو به خاک سپرده شد.

و بالاخره حاج کربلایی کاظم ساروقی اراکی در سال 1378 در سال 78 سالگی به رحمت خداوند پیوست.


 

گفتگو با حاج اسماعیل کریمی،فرزند کربلایی کاظم ساروقی حافظ قرآن

این مصاحبه در تاریخ 27/9/75 توسّط جناب حجّةالاسلام والمسلمین سعید بهمنی (از مسؤولان مرکز فرهنگ و معارف قرآن) انجام شده است.

حاج اسماعیل: «بسم الله الرّحمن الرّحیم، فَاطِرَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ أَنْتَ وَلیِّی فِی الدُّنْیَا وَالْآخِرَةِ تَوَفَّنِی مُسْلِمًا وَأَلْحِقْنِی بِالصَّالِحینَ».(1)

از اینجانب حاج اسماعیل کریمی فرزند ارشد مرحوم کربلایی کاظم کریمی ، خواسته شده تا در باره خصوصیات مرحوم ابوی سخن بگویم تا در دسترس دیگر هموطنان عزیز قرار گیرد.

داستان مرحوم ابوی شامل چند بخش است: اوّل - در باره معجزه ای که در این قرن واقع شده و به سادگی به دست فراموشی سپرده شده است. البته اکنون پس از برقراری دولت جمهوری اسلامی تا اندازه ای از فراموشی خارج گردیده است. کتابهای متعدّدی در باره معجزه ایشان به چاپ رسیده و آرامگاه مجلّلی در قبرستان مرحوم حاج شیخ عبدالکریم حائری قدس سره برای ایشان ساخته شده است.

من چگونگی این معجزه شگفت انگیز را برای شما شرح خواهم داد تا آشکارا آیات خدای متعال را ببینید، و در باره آن بیندیشیده، و پندها بگیرید. خدای متعال برای آگاهی بندگان در هر زمان آیات و نشانه هایی را آشکار می سازد؛ تا شاید مردم در آن تأمّل کنند و به هوش آیند.

مرحوم ابوی، روستازاده و کشاورز بود. یک روز که پای منبر واعظِ روستای خود «ساروق» نشسته بود و به سخنان او دل سپرده بود؛ از زبان واعظ می شنود که:

«هر کس زکات مال خود را ندهد، نمازش درست نیست؛ و مالش غصبی است. اگر ملکی و خانه ای از درآمد مالش بخرد، غصبی خواهد بود و در قیامت، خدا او را مؤاخذه خواهد کرد». کربلایی کاظم پس شنیدن این مطلب در چند سخنرانی، به گونه ای جدّی به مسئله پاکسازی اموال از طریق زکات اهتمام می کند. با اندکی توجّه درمی یابد صاحب مِلکی که او برایش کشاورزی می کند، زکات مال خود را نمی دهد و طبعاً زمینهای او غصبی است. با درک این مطلب، کشاورزی را رها می کند و برای امرار معاش از ساروق خارج شده و در مابین اراک و قم، که جاده ماشینی ساخته می شد، به کارگری می پردازد. پس از نزدیک به یک سال که برای سرکشی به ارحام و بستگان خود به روستا، می آید متوجّه می شود که صاحب ملکی که برایش کار می کرد، توبه کرده و اکنون زکات مال خود را می دهد. از طرفی از بستگان کربلایی کاظم تقاضا کرده تا کربلایی را به سر ملک و کشاورزی او در آن برگردانند. ایشان پس از اطمینان کامل از توبه صاحب ملک، به شغل رعیتی بازمی گردد؛ و صاحب ملک قطعه زمین کوچکی را نیز به کربلایی کاظم می دهد تا افزون بر کار برای ارباب، بر روی زمین خودش نیز کار کند.

مرحوم ابوی در موقعی که خرمن را می کوبید و گندم را از کاه جدا می کرد، سهم مالک را می پرداخت و همان جا زکات سهم خود را جدا می کرد و به مستحقّی که به طور کامل از وضع زندگی و معاش او مطلّع بود، می داد. افزون بر این، پس از جدا کردن خرج سالانه خود و بذری که برای کاشت سال بعد کنار می گذاشت، مابقی را بین فقرا تقسیم می کرد.

چند سالی به همین منوال می گذرد، سالی در موقع خرمن و هنگامی که هنوز گندم را از کاه جدا نکرده بود، همان شخصی که هر ساله زکات مال خود را به او می داد، به سراغش می آید و می گوید: بچه هایم نان ندارند. ایشان می گوید: می بینی که باد نمی آید؛ ولی سعی می کنم مقداری گندم برایت تهیه کنم. شخص مستمند می رود. پس از رفتن او، کربلایی به وسیله غربال مقداری گندم از کاه جدا کرده، وزن می کند و به منزل او می برد؛ و از آنجا به باغ خود که پایین ده بود، می رود تا اندکی علوفه برای گوسفندانش تهیه کند. پس از این، عازم منزل می شود. سر راه، نزدیک «امامزادگان هفتاد و دو تن»، دو نفر سیّد خوش سیما را می بیند که جلو درِ آستانه امامزاده ایستاده و او را به نام صدا می زنند؛ و از او می خواهند علوفه را روی سکّوی جلوی در گذاشته و به اتفاق آنها به داخل برود.

یاد آوری این نکته لازم است که امامزاده ها در سه قسمت یک باغ مدفونند؛ به این ترتیب که شانزده تن از آنان که در قسمت غربی مدفون اند، مَرد هستند و چهل تن که در قسمت میانی دفن شده اند، چهل زن و دختر هستند و در قسمت شرقی باغ نیز پانزده مرد و یک زن مدفون هستند. بزرگِ امامزادگان قسمت غربی، امامزاده جعفر است و بزرگ امامزادگان شرقی، علی الصّالح عبدالله اصغر بن امام زین العابدین علیه السلام است که در آنجا یک نفر خانم - به نام نصرت خاتون - نیز دفن است.

آن دو سیّد بزرگوار داخل امامزاده اوّلی شده، فاتحه می خوانند و به سمت چهل دختران می روند و داخل می شوند؛ و به مرحوم پدرم می گویند: شما هم بیایید. مرحوم پدرم می گوید: متولّیان امامزادگان می گویند: فقط زنها می توانند داخل این قسمت شوند و ممنوع است آقایان به این قسمت وارد شوند! آن دو بزرگوار می گویند: ما مَحرَم هستیم؛ بیایید داخل؛ اشکال ندارد.

ایشان هم داخل می شود و پس از قرائت فاتحه برای آنان به سمت امامزادگان قسمت شرقی عازم می شوند که مدفن امامزاده عبیدالله بن علی الصّالح و سایر امامزاده ها را زیارت کنند.

پس از زیارت و خواندن فاتحه، نماز و دعا، یکی از آن آقایان که کربلایی هیچ یک را قبلاً ندیده و نمی شناخت؛ به بالای حرم، دورتادور سقف اشاره می کند و به پدرم می گوید: این کتیبه ها را ببین و بخوان. پدرم به محلّ مورد اشاره نگاه می کند و در آنجا خطهایی نورانی می بیند؛ که گویی با آب طلا نوشته شده است؛ خطهایی که آنها را هیچ گاه در گذشته که بارها و بارها به امامزاده آمده بود، ندیده بود. به آنها می گوید: من درس نخوانده ام و هیچ سواد ندارم و نمی توانم بخوانم؛ تشخیص می دهم که خطهایی نورانی در آنجا نوشته شده است که تا کنون ندیده ام؛ ولی قادر به خواندن آنها نیستم.

یکی از آقایان سادات می فرماید: محمدکاظم! بخوان؛ می توانی بخوانی. باز عرض می کند: نمی توانم بخوانم؛ سواد ندارم. باز هم همان آقا می فرماید:

بخوان می توانی؛ بگو:
«اِنَّ رَبَّکُمْ اللهُ الَّذِی خَلَقَ السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضَ فِی سِتَّةِ أَیَّامٍ ثُمَّ اسْتَوَی عَلَی الْعَرْشِ یُغْشِی اللَّیْلَ النَّهَارَ یَطْلُبُهُ حَثِیثًا وَالشَّمْسَ وَالْقَمَرَ وَالنُّجُومَ مُسَخَّرَاتٍ بِأَمْرِهِ أَلَا لَهُ الْخَلْقُ وَالْأَمْرُ تَبَارَکَ اللهُ رَبُّ الْعَالَمِینَ * ادْعُوا رَبَّکُمْ تَضَرُّعًا وَخُفْیَةً اِنَّهُ لَا یُحِبُّ الْمُعْتَدِینَ * وَلَا تُفْسِدُوا فِی الْأَرْضِ بَعْدَ اِصْلَاحِهَا وَادْعُوهُ خَوْفًا وَطَمَعًا اِنَّ رَحْمَةَ اللهِ قَرِیبٌ مِنْ الْمُحْسِنِینَ * وَهُوَ الَّذِی یُرْسِلُ الرِّیَاحَ بُشْرًا بَیْنَ یَدَیْ رَحْمَتِهِ حَتَّی اِذَا أَقَلَّتْ سَحَابًا ثِقَالًا سُقْنَاهُ لِبَلَدٍ مَیِّتٍ فَأَنزَلْنَا بِهِ الْمَاءَ فَأَخْرَجْنَا بِهِ مِنْ کُلِّ الثَّمَرَاتِ کَذَلِکَ نُخْرِجُ الْمَوْتَی لَعَلَّکُمْ تَذَکَّرُونَ * وَالْبَلَدُ الطَّیِّبُ یَخْرُجُ نَبَاتُهُ بِاِذْنِ رَبِّهِ وَالَّذِی خَبُثَ لَا یَخْرُجُ اِلَّا نَکِدًا کَذَلِکَ نُصَرِّفُ الْآیَاتِ لِقَوْمٍ یَشْکُرُونَ * لَقَدْ أَرْسَلْنَا نُوحًا اِلَی قَوْمِهِ فَقَالَ یَاقَوْمِ اعْبُدُوا اللهَ مَا لَکُمْ مِنْ اِلَهٍ غَیْرُهُ اِنِّی أَخَافُ عَلَیْکُمْ عَذَابَ یَوْمٍ عَظِیمٍ»(2)

در حین خواندن آیه به وسیله یکی از آقایان و تکرار آن به وسیله کربلایی کاظم؛ بر سینه کربلایی دست می کشند. کربلایی به گونه ای غرق در خواندن کلام الله با لهجه خوش آن بزرگوار می شود که حضور آنان را از یاد می برد؛ وقتی به خود می آید، می بیند آن دو بزرگوار از نظر غایب شده اند! و فرصتی برای گفت وگو و پرسش از آنان برای او نمانده است! با یک دنیا افسوس که چرا آن گونه که باید از آنان تجلیل نکرده است! و ای کاش می توانست بیش از این با آن دو بزرگوار مصاحبت می کرد! با خطور این اندیشه ها و مهابت آنچه برایش پیش آمده، بیهوش می شود.

شب فرا رسیده، و پاسی از شب گذشته بود، تعدادی شمع که در امامزاده روشن کرده بودند، تمام شده و رو به خاموشی گذاشته بود. مرحوم والد نقل می کرد که:

این بیهوشی تا صبح روز بعد ادامه داشت. با نسیم صبحگاهی به خود آمده، از جا برخاستم و به زحمت درِ امامزاده را در تاریکی پیدا کردم. نماز صبح را در امامزاده خواندم. به این امید که آن بزرگواران را دوباره ببینم، چند بار به محلّ واقعه آمدم؛ ولی از آنان خبری نبود. از کتیبه ها و آیاتی که بر روی قسمت فوقانی دیوار نوشته شده بود نیز اثری باقی نمانده بود. از امامزاده بیرون آمدم و علوفه را از همانجا که گذاشته بودم، برداشتم و به طرف خانه حرکت کردم. در راه، با خود زمزمه می کردم! گویا چیزهایی می دانستم؛ مطالبی را می خواندم؛ سینه ام مملو از کلماتی بود که معانی آن را نمی دانستم؛ ولی هر گاه آنها را می خواندم، قلبم آرامش پیدا می کرد، احساس سرحالی و سبکی می کردم.

بین راه که مردم با من برخورد می کردند، سلام و علیکی می گفتند و می پرسیدند: از دیروز تاکنون کجا بودی؟ سراغت را می گرفتند و می گفتند: فرزند کربلایی عبدالواحد گم شده است. به منزل آمدم؛ خانواده و پدر و مادرم دورم جمع شدند و پرسیدند: از دیشب تاکنون کجا بودی؟ همه جا سراغت را گرفتیم؛ ولی تو را پیدا نکردیم. منزل همه دوستان، بستگان و آشنایان را جویا شدیم؛ ولی اثری از تو نیافتیم. حتّی سر خرمن و باغ هم رفتیم؛ هیج جا از تو نشانی نبود. گفتم: من شب را در امامزاده به صبح رساندم؛ و آنها گفتند: مگر دیوانه شده ای! تا صبح، در امامزاده چه می کردی؟

در آن زمان، مرحوم حاج آقا صابری عراقی که واعظی متّقی، متدیّن، ملاّ و مشهور بود، همه ساله به ساروق می آمد و مدّتی در آنجا می ماند و مردم را موعظه و ارشاد می کرد. وقتی این واقعه رخ داد، آقای صابری عراقی در ساروق بود. مرحوم ابوی نقل می کرد که پس از این که از امامزاده برگشته بود، نزد آقای صابری می رود. معمولاً مردم از روستاهای اطراف نزد او می آمدند و مسائل شرعی خود را از او می پرسیدند و او به مسائل یک یک آنان رسیدگی می کرد. پس از این که مردم مسائل خود را مطرح می کنند و آقای صابری به آنها رسیدگی می کند، کربلایی کاظم جلو می رود و پس از احوالپرسی به واعظ می گوید:

مثل اینکه من قرآن را به طور تمام و کمال حافظ شده ام!

آقای صابری مرتبه اوّل متوجّه مطالب کربلایی کاظم نمی شود. کربلایی دوباره تکرار می کند. آقا می گوید:

شاید خواب دیده ای یا قبلاً سواد داشته ای و بخشی از قرآن را حفظ کرده ای!

ایشان می گوید: من هیچ گاه درس نخوانده ام. و برای این که از مردم تأیید بگیرد، رو به آنان کرده و می گوید: ای اهالی ساروق! شما می دانید که من تاکنون هیچ گاه به مکتب نرفته ام و پدرم کربلایی عبدالواحد مرد بی بضاعتی است و نمی توانسته مرا به مکتب بفرستد و یا معلّم سر خانه برایم بگیرد تا مرا با سواد کند. اگر کسی می داند که من درس خوانده ام به آقا عرض کند.

همه اهالی بالاتّفاق می گویند: آقا محمدکاظم درس نرفته و مکتب ندیده است، ما شاهدیم که ایشان هیچ گاه تاکنون سواد نداشته است.

اهالی دهات دیگر هم می گویند: ما نیز تاکنون نشنیده ایم که محمدکاظم کریمی سواد داشته باشد. ما از گذشته، او را فردی بی سواد می دانستیم.

پدرم می گوید: پس از این، به ملاّ گفتم: قسمتی از اینها را دیروز عصر در بیداری در امامزاده به من یاد داده اند؛ و من آن را فراگرفته ام؛ بلکه الآن می بینم، بسیار بیشتر از آنچه به من گفته اند، در سینه و حافظه دارم. وقتی همه ماجرا را گفتم، آقا بلند شد و به اتّفاق ایشان و اهالی به امامزاده آمدیم. پس از زیارت، به این سو و آن سو نگاه کردند و اثری از آن آیات نیافتند. در این هنگام که متوجّه رخداد فوق العاده و کرامّت و تفضّل الهی شده بودند، به سوی من هجوم آوردند و به قصد تبرّک، لباس مرا پاره پاره کردند؛ سپس مرا به عزّت و احترام تمام به دِهْ آوردند.

آقای صابری می پرسید: «معجزه بود، امام زمان بود، چه شد و آنها که این کرامّت را به تو عطا کردند، نشناختی؟ به هر حال تا مدّتی صحبت من سر زبانها بود؛ تا اندک اندک از خاطر مردم رفت و من هم از ترس اینکه با گفتن ماجرا به مردم یا با خواندن آشکار قرآن از ثواب عملم کم شود یا گفته شود که برای شهرت چنین می کند، سعی می کردم آن را پنهان کنم. کار رعیتی خود را کماکان ادامه دادم و همه ساله زکات مال خود را می پرداختم و از همان وقت، نافله و نماز شب را به طور مرتّب و بهتر از قبل می خواندم.

پدرم گفت: پس از این، کم کم مردم مرا فراموش کردند و کسی سراغ مرا نمی گرفت. پیوسته در خفا به خواندن قرآن مشغول بودم و البته خودم نیز آن طور که باید قدر خود را ندانسته و به درستی درک نکردم که خدای متعال چه موهبت بزرگی به من عطا کرده است!

من که فرزند ارشد کربلایی محمدکاظم هستم، نزدیک به 23 سال پس از این واقعه زمانی که پدرم در سنین بالای پنجاه سالگی بود، و من کودکی هفت یا هشت ساله بودم، ماجرا را از پدرم شنیدم. ما در ساروق منزلی داشتیم که از سه اتاق تودرتو تشکیل می شد. پدرم در اتاق آخری که صندوق خانه هم بود، مقداری کاه و یونجه خشک برای گوسفندها ذخیره کرده بود. موقعی که پدرم برای تهیه خوراک گوسفندان و گاوهای خود به آن اتاق می رفت تا با مخلوط کردن یونجه ها با کاه خوراک دام را فراهم کند، من شاهد زمزمه و آوازهایی از وی بودم؛ نزدیک می رفتم تا ببینم پدرم چه چیزی را زمزمه می کند؛ و او زمزمه را قطع می کرد. گاهی که متوجّه نبود، به طور پنهان گوش می دادم؛ ولی از آنچه می خواند سر در نمی آوردم. گاهی نیز از او می پرسیدم: پدر! چه می خوانی و چرا فقط هر وقت به صندوق خانه می روی، می خوانی؟ می گفت:

تو چه می دانی چه می خوانم! بزرگ که شدی می فهمی که من چه می خواندم، برو سراغ کارت و به من کاری نداشته باش.

پدرم از بس که ساده بود، گمان می کرد اگر به من که فرزندش هستم، بگوید که قرآن می خواند، ثواب قرآنش کم خواهد شد یا ممکن است من آن را به مردم بگویم.

پس از مدّتی به دلیل عائله مند شدن، خشکسالی و نبود بضاعت، گوسفندها، گاوها و ملک اندک را از دست می دهد و روزگار را با کارگری می گذراند.

به یاد دارم زمانی که مرحوم پدرم تصمیم گرفت به کربلا برود، به مرحوم مادرم سفارش ما را کرد و گفت: می خواهم به مسافرت بروم و به کربلا مشرّف شوم.

پیش از سفر، مخارج یک سال را با محصولات مختصری که از باغ عایدش شده بود، برای ما گذاشت و در سال 1317 ش. عازم مسافرت و هجرت از وطن به سوی کربلا شد. آن موقع ساروق خود بر سر راه کربلا و کاروان رو بود؛ مردم با کجاوه، اسب و قاطر به سوی عتبات عالیات روانه می شدند؛ در حالی که پدرم همان راه را پیاده در پیش گرفت و رفت.

در راه به «جوکار» و به «حسین آباد» ملایر و سپس عصر آن روز به «دهِ سیّد شهاب» وارد می شوند. در آنجا سراغ منزلی را می گیرد که شب را استراحت کند. مردم او را به منزل فردی به نام «مشهدی رحمان بیات» راهنمایی می کنند؛ و پدرم به منزل او وارد می شود و میزبان از او به گرمی استقبال می کند. پس از صرف شام، از او جریان مسافرت و شغلش را جویا می شود. مرحوم پدرم قصد سفرش را بازگو می کند و مشهدی رحمان می گوید: من سخت به کارگر و دروگر نیازمندم. و از او تقاضا می کند که یکی دو روز به او کمک کند و اگر خواست همان جا بماند تا پس از پایان درو، راهی کربلا شود. فردای آن روز پدرم به همراه فرزندان مشهدی به سوی زمینهای وی روانه می شود و کار درو را آغاز می کنند. فرزندان مشهدی می بینند دروگر خوبی است؛ به او می گویند: همین جا نزد ما بمان و هر چه بخواهی به تو می دهیم. پدرم به آنها می گوید: ان شاءالله اگر سال آینده توفیق شد، نزد شما خواهم آمد.

شب که به منزل بر می گردند، می بینند صاحب خانه به دل درد شدیدی مبتلا شده است. بستگان و فرزندان تصمیم می گیرند برای مداوای پدر خود، فردا او را به تویسرکان ببرند. بر سر اینکه چه کسی او را ببرد، بحث می کنند و درنهایت قرعه به نام پدر من که مهمان بوده می افتد و قرار بر این می شود که روز بعد پدرم به همراه مشهدی به تویسرکان بروند و پس از معاینه و مداوای طبیب به ده «سیّد شهاب» برگردند.

صبح روز بعد پدرم خیلی زود از خواب بلند می شود و برای رفتن آماده می شود و به سوی مقصد حرکت می کنند. فاصله بین دِه «سیّد شهاب» تا تویسرکان، دو فرسخ بیشتر نیست. هوا خوب و مساعد بوده است.

در همان زمان جناب آقای آشیخ محمد سبزواری، عالم، واعظ و مدرّس شهر تویسرکان به اتّفاق آقای خالصی زاده که از طرف دولت عراق که دست نشانده انگلیس بوده و در تویسرکان در تبعید به سر می برده است، برای خواندن فاتحه اهل قبور از شهر بیرون رفته بودند؛ و پس از خواندن فاتحه در حال قدم زدن به سوی شهر در حرکت بودند که با کربلایی محمدکاظم و مشهدی رحمان همراه می شوند. مرحوم پدرم با مشهدی پشت سر آنها بودند.

پدرم می شنود که آنها در حال مباحثه هستند و یکی از آنان آیه ای از قرآن را می خواند و ترجمه می کند. - نظیر آیه مورد نظر که آقای خالصی زاده آن را می خوانده، در قرآن متعدّد است؛ با این تفاوت که قبل و بعد آنها با هم فرق دارد - مرحوم پدرم می بیند آیه ای که خوانده شده با توجّه به آیات ماقبل و مابعد خود، اشتباه خوانده شد؛ از پشت سرِ آنان صدا می زند: نشد، غلط خواندی. حاج آقای خالصی زاده نگاهی به پشت سر می کند و جز یک مرد دهاتی، همراه با یک نفر دیگر که سوار بر الاغ است کسی را نمی بیند. از این رو می گوید: مرد دهاتی! تو چه می دانی که من غلط خواندم یا درست؟! ایشان می گوید: قرآن خواندن که دهاتی و شهری ندارد، آقا! اشتباه خواندید، قبول کنید که اشتباه خواندید؛ من همه قرآن را از حفظ می خوانم بی آنکه درس خوانده باشم و به مکتب رفته باشم. اگر باور نداری، بسم الله امتحان کن.

با کمال شگفتی کسی که تا آن روز کرامتی را که به او عطا شده بود، کتمان می کرد تا ثوابش کم نشود؛ حال چه شده بود که یک مرتبه این گونه به سخن آمده است! این برخورد، آغاز آشنایی پدر من با مرحوم خالصی زاده می شود که تا آخر ادامه داشت.

در باقیمانده راه به طور مختصر ماجرای خود را برای آقای خالصی زاده نقل می کند. ایشان می پرسند: این همراه شما کیست؟ می گوید: مریض است و او را نزد حکیم می برم. مرحوم آقای سبزواری می فرمایند: خود آقا، حکیم هم هستند؛ او را به منزل بیاورید تا معاینه اش کنند.

به اتّفاق منزل آقای خالصی زاده می روند. پس از معاینه و تهیه دارو، مشهدی را روانه «سیّدشهاب» می کنند و مرحوم پدرم را در آنجا نزد خود نگاه می دارند؛ تا آقای خالصی زاده به کمک او همه قرآن را حفظ کند.

پس از مدّتی که نزدیک به یک سال از رفتن پدر ما گذشت؛ و ما از ایشان اطلاعی نداشتیم؛ ناگهان نامه ای از او در شب عید نوروز سال 1318 ش. به ساروق رسید. پدرم در نامه سفارش کرده بود که عمویم ما را به تویسرکان ببرد. باغی داشتیم، فروختیم و قدری اثاث خانه را به الاغ بار کرده و به سمت تویسرکان حرکت کردیم. در آن زمان در روستاها ماشین نبود و حمل و نقل با چهارپایان انجام می شد.

فروردین سال 1318 ش. مصادف بود با این که از طرف حکومت وقت؛ یعنی رضاشاه ملعون، چادرها را از سر زنها برمی داشتند. مادرم را از کوچه باغها مخفیانه به منزل آقای خالصی زاده رساندیم. در حوالی منزل ایشان،آزاد بودند و دیگر در آنجا کسی جرأت نمی کرد به خانم مرحوم خالصی زاده در موقع بیرون آمدن از منزل یا رفتن به مسجد یا حمّام حرفی بزند یا متعرّض شود. مرحوم مادرم همراه ایشان با چادر رفت و آمد می کرد.

پدرم یکی، دو سال نزد آقای خالصی زاده ماندند تا ایشان قرآن را به طور کامل حفظ کند. قرار شد در آخرکار، آقای خالصی زاده امتحان شود. موقع امتحان، وقتی سه، چهار جزء از قرآن را خواند، اشتباهات بسیاری داشت. از جمله اینکه اواخر آیه ها را که شبیه و نظیر دیگر آیات بود، جا به جا می خواند. مثلاً علیمٌ حکیم را علیمٌ عظیم می خواند. به هر حال، اقرار کردند که هرگز قادر نیستند مانند مرحوم ابوی قرآن را حفظ کنند؛ زیرا حفظ ابوی به معجزه الهی بوده است.

مرحوم خالصی زاده نامه ای به مرحوم سیّد هبةالدّین شهرستانی نوشتند. مرحوم شهرستانی در آن زمان از عالمان طراز اوّل شیعه و مقیم نجف اشرف بودند. مرحوم خالصی زاده در نامه خود پیشنهاد کرده بود که به همّت مرحوم شهرستانی، پدرم به «کنگره حفّاظ قرآن» در دانشگاه الأزهر معرّفی شوند.

پس از یکی، دو سال که پدرم در تویسرکان ماند؛ مردم دِه «سیّدشهاب» از آقای خالصی زاده تقاضا کردند که اجازه دهد محمدکاظم به اتّفاق خانواده اش در «سیّد شهاب» ساکن شود تا محافظت انبار قلعه های آنها را به عهده گیرد و از این طریق، مخارج خانواده خود را تأمین کند. با موافقت آقای خالصی زاده پدرم در «سیّدشهاب» به کارگری و خارکنی مشغول شد.

تا اینکه پدرم یکی از روزها در ملایر با آقای سیّد اسماعیل علوی(ره) برخورد می کند؛ که از بنی اعمام مرحوم آیت الله العظمی بروجردی - رضوان الله تعالی علیه - بوده و ریاست ثبت اسناد ملایر را به عهده داشته است. از طریق مرحوم سید اسماعیل علوی با شخص دیگری به نام ابوالقاسم مجتهدی که رئیس دادگستری ملایر بوده است، آشنا می شود؛ و آنها از کیفیت حال مرحوم پدرم اطلاع پیدا می کنند.

از این زمان به بعد، باز فصل دیگری در زندگی پدرم و دوران شهرت ایشان آغاز می شود؛ زیرا آنان شرح حال او را همراه با عکسهایی از پدرم در روزنامه آن روز ملایر به چاپ می رسانند. از همین جا، آوازه مرحوم ابوی فراگیر می شود. ابتدا علمای آن روز همدان، به ویژه آقاملاّعلی همدانی، علمای کرمانشاه، بروجرد و سپس دیگر شهرهای ایران متوجّه ماجرا می شوند.

در همین زمان آقای علوی و آقای مجتهدی، هر دو در ملایر بودند و تصمیم می گیرند از وجود این مرد، به گونه ای شایسته استفاده کنند و این «کرامّت و لطف بزرگ الهی» را به عموم مردم معرّفی و عرضه کنند؛ تا از این راه، ایمان و یقین مردم افزایش یابد و سبب عبرت و تنبّه آنان گردد. برای این کار مقدّماتی فراهم می کنند و به گونه ای برنامه ریزی می کنند که مرحوم پدرم به شهرهای ایران مسافرت کند تا در همه جا مورد آزمایش قرارگیرد و مردم خود این «کرامّت» را مشاهده کنند؛ ولی موفّق به اجرای این برنامه نمی شوند.

آقای علوی اکنون ساکن تهران است و اطلاعات نسبتاً کامل و دقیقی در باره مرحوم پدرم دارد؛ زیرا پس از کار در اداره ثبت، بیشتر وقت خود را صرف رسیدگی به امور پدرم می کرد و مرحوم پدرم نیز اطلاعات خود را به طور کامل در اختیار ایشان می گذاشت؛ از این رو، ایشان خصوصیات معنوی بسیاری را از وی به خاطر دارد.

یکی از خصوصیات کربلایی محمدکاظم این بود که از ابتدای جوانی «نماز شب» و نمازهای مستحبّی اش را به طور مرتّب می خواند و هیچگاه این اعمال را ترک نمی کرد. به ویژه به «نماز جعفر طیّار» اهتمام داشت و از آنجا که به شدّت سردمزاج بود، در گرمای تابستان پالتو می پوشید و در زیر آفتاب مشغول نماز جعفر طیّار می شد. نماز جعفرطیّار چهار رکعت است که دو تشهّد و دو سلام دارد. در رکعت اوّل بعد از حمد، سوره «اذازلزلت الارض» خوانده می شود و در رکعت دوم بعد از حمد، سوره «والعادیات» را می خوانند. در رکعت سوم بعد از حمد سوره «اذا جاء نصرالله»؛ و در رکعت چهارم حمد، «قل هو الله احد» خوانده می شود. پس از فراغت از هر سوره، در هر رکوع و سجده 15 مرتبه «سبحان الله والحمدلله و لااله الاالله والله اکبر» گفته می شود؛ که در مجموع چهار رکعت، سیصد مرتبه «تسبیحات اربعه» تکرار می شود. پس از نماز نیز همه دعاهای طولانی آن را می خواند و همچنین نمازهای ائمّه علیهم السلام را می خواند.

من خود گاهی شبها بیدار می شدم و ایشان را مشغول «نماز شب» می دیدم. می گفتم: پدرجان! خسته شده اید، لااقل قدری استراحت کنید و بخوابید. ایشان می فرمود: اگر حالش را دارید شما هم بلند شوید و نماز شب بخوانید؛ و اگر حالش را ندارید، بخوابید و کاری به من نداشته باشید. من هر چه دارم از نماز شب است. افسوس از آنها که از نماز شب غافلند!

ایشان یک لحظه هم از خواندن قرآن غافل نبود. دائم مشغول خواندن قرآن بود، بارها می دیدم حتی خواب هم که بود لبهایش تکان می خورد و چیزی می خواند. از ایشان می پرسیدم: مگر در خواب هم قرآن می خوانید؟ می گفت: من خواب و بیداری ندارم؛ من باید در هر شب و روز یک بار قرآن را ختم کنم.

مرد بسیار ساده ای بود. خیلی ساده وضو می گرفت. معمولی نماز می خواند. بی آزار و بسیار مهربان. اگر مردم به او نیازمند می شدند، هر چه در توان داشت، صرف آنان می کرد.

به یاد دارم که یازده ساله بودم. هنوز به مکتب نرفته بودم. یک روز در حالی که قرآن را در دست گرفته بود، نزد من آمد و گفت: بیا قرآن یادت بدهم تا قرآن خوان شوی. گفتم: چگونه قرآن بخوانم در حالی که اصلاً الفبا را نمی شناسم؟! گفت: پس من چطور می خوانم؟ گفتم: قرآن خواندن شما معجزه است؛ معجزه که شامل حال همه نمی شود. من لیاقت آن را ندارم! گفت: من نمی دانم باید بخوانی. و سوره «انّا فتحنا لک فتحاً مبینا» را آورد، من در شگفت بودم که چگونه هر سوره را که می خواست می آورد؛ بی آنکه سواد داشته باشد و کلمات را بشناسد. البته من نمی دانستم چه سوره ای است؛ قرآن را به من داد و گفت: نگاه کن، من می خوانم، شما هم بخوان. و شروع کرد به خواندن؛ من نگاه می کردم؛ ولی چیزی سرم نمی شد. چند آیه که خواند، گفت: حالا بخوان. من هرچه سعی کردم به جز کلمه «انّا فتحنا لک فتحاً مبینا» را نخواندم؛ زیرا چیزی جز این به خاطرم نمانده بود. با صدای بلند فرمودند: شما تا درس نخوانی، چیزی یاد نمی گیری. باید درس بخوانی.

مدتّی گذشت و من به مکتب رفتم و با قرآن آشنا شدم و با کمک پدرم قرآن را به طور کامل یاد گرفتم و به خواندن قرآن مسلط شدم. مقداری از قرآن را نیز حفظ کردم و در موارد بسیاری هرکس قسمتی از قرآن را می خواند می توانستم بقیه آن را بخوانم؛ ولی حالا دچار نسیان و فراموشی شده ام.

بزرگتر که شدم؛ گاهی سربه سر پدر می گذاشتم و در صدد امتحان پدر بر می آمدم. پدرم در موقع خواندن قرآن چشمهایش را می بست و من از این فرصت استفاده کرده و یک آیه از وسط سوره بقره را می خواندم و قرآن را ورق می زدم و یک آیه از سوره انعام را می خواندم و باز یواشکی و به گونه ای که متوجّه نشود، قرآن را ورق زده و مثلاً یک آیه را از سوره یونس می خواندم؛ و سپس به پدر می گفتم: حال شما بقیه آن را بخوان. چشمهایش را باز می کرد و به شوخی می گفت: ای فضول می خواهی مرا امتحان کنی؟ همه فضلا و علما و قرآن خوانان نتوانستند از من غلط بگیرند و مرا به اشتباه اندازند، حال تو می خواهی مرا به اشتباه بیندازی؟ آن آیه اوّل را که خواندی، آیه چندم سوره بقره و ماقبل و مابعدش این آیات است. آیه دوم را که خواندی، آیه چندم سوره انعام و ماقبل و مابعدش چه و آیه سوم در سوره یونس و ماقبل ومابعدش فلان آیه و فلان کلمه.

بارها کسره یا ضمّه می خواندم و به قول خودش زبر را زیر یا پیش می خواندم. ایشان مرا عتاب می کرد که: مگر چشمت را باز نمی کنی که این گونه می خوانی؟ خوب دقّت کن ببین حرکتی که می خوانی، زیر است یا زبر یا پیش؟! هر حرکتی، معنی خاصّ خود را دارد.

همه جا نمی رفت. غذای همه کس را نمی خورد. از خوردن غذا و لقمه مشکوک و شبهه ناک سخت بر حذر بود. زیرا می ترسید با خوردن لقمه شبهه ناک، معجزه قرآنی اش از بین برود و آن را فراموش کند. بسیار به سختی منزل افراد متفرّقه می رفت. هرگاه غذای شبهه ناک می خورد، می فهمید و بلافاصله به گلوی خود انگشت می زد تا آن را بالا می آورد و وجودش را از غذای شبهه ناک پاک می کرد. می گفت:

همین که غذای شبهه ناک می خورم، حالم دگرگون می شود.

مرحوم جناب آقای علوی، مواردی از این حالات پدرم را برایم نقل کرده که یادآوری آن، خالی از لطف نیست. ایشان می گفت: موقعی کربلایی محمدکاظم با من مأنوس بود و معمولاً منزل ما می آمد. یکی از روزها که منزل ما آمده بود، برایم نقل کرد که: وقتی در تویسرکان مقیم بودیم، یکی از معتمدین تویسرکان من و آقای خالصی زاده را برای شام به منزل خود دعوت کرد. چند تن از رفقا هم بودند. منزل وی رفتیم و شام خوردیم. پس از چند لحظه، حالم به هم خورد و دل درد شدیدی گرفتم. به آقا گفتم: من دلم درد گرفته، به منزل می روم و من

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است. همان طور که خدا می گوید در سنت الهی تغییر وجود ندارد «مشرکان با نهایت تأكید به خدا سوگند خوردند كه اگر پیامبرى انذاركننده به سراغشان آید، هدایت یافته‏ترین امّتها خواهند بود امّا چون پیامبرى براى آنان آمد، جز فرار و فاصله‏گرفتن از (حق) چیزى بر آنها نیافزود.
5.jpg

اینها همه بخاطر استكبار در زمین و نیرنگهاى بدشان بود امّا این نیرنگها تنها دامان صاحبانش را مى‏گیرد آیا آنها چیزى جز سنّت پیشینیان و (عذابهاى دردناك آنان) را انتظار دارند؟! هرگز براى سنّت خدا تبدیل نخواهى یافت، و هرگز براى سنّت الهى تغییرى نمى‏یابى»(سوره فاطر 42-43)

البته هیچ تغییری در سنت و قانون الهی پیدا نخواهد شد. هر کس در مقابل این سنت بایستد و عصیان کند مشمول همین قانون خواهد شد. شهر پمپی که نمایشی از انحطاط و سقوط اخلاقی امپراطوری روم بود به سر انجامی همانند قوم لوط دچار گردید.

این شهر نیز به وسیله انفجارهای آتشفشانی کوه «وزوو» نابود شد آتشفشان وزوو سمبل کشور ایتالیا و قبل از آن نشانه شهر ناپل است . کوه آتشفشانی وزوو اگرچه طی دو هزار سال گذشته آرام بوده است اما نام آن را کوه اخطار گذارده اند. چنین نامی به دلیل فجایع و حوادثی بوده است که در تاریخ از این کوه به ثبت رسیده است.

 

شهرهای مدفون شده در ایتالیا
'''''''''''''''''''''
31565 (1).jpg

فاجعه ای که برای «سدوم و عمورا» روی داد شباهت زیادی به حوادث تخریب گر شهر پمپی داشته است. در سمت راست وزوو شهر ناپل و سمت شرق آن شهر پمپی قرار دارد. مذاب وخاکستر ناشی از فوران آتشفشانی که دو هزار سال پیش روی داد حیات را از این شهر برچید. حادثه آنقدر ناگهانی روی داد که همه چیز در شهر به همان حالت که در اثنای زندگی روزمره بود دست نخورده ماند و امروز دقیقا به همان گونه که دو هزار سال پیش بودند باقی است. گویی زمان منجمد شده است.

31565 (2).jpg

اینکه شهر پمپی از صفحه زمین با چنین بلایی محو شد ، بی هدف و اتفاقی نبوده است. اسناد تاریخی نشان می دهد که این مرکز هرزگی و فساد به آنچنان فحشایی محشور بود که حتی فاحشه خانه ها هم چنین شهرتی نداشته اند. مردان به شکل کاملا عریان بر در فاحشه خانه ها می ایستادند. بر اساس سنتی که ریشه اش اعتقادات میتراپرستی بوده است اندام انسان ومقاربتهای جنسی نبایستی پوشیده باشند بلکه باید کاملا آشکارا به نمایش درآیند.

 

 

شهر پمپی در روز ۱۹ اوت سال ۷۹ میلادی در پی فعالیت آتشفشانی کوه وزوو که ۲۸ ساعت ادامه داشت به زیر ۶ متر کوهی از مواد مذاب و خاکستر آتشفشانی رفت. از ۲۰هزار نفر جمعیت پمپی دو هزار نفر ناپدید شدند و مابقی آرام آرام مذاب و به تلی از مجسمه های سنگی تبدیل شدند.

مذاب کوه وزوو به آنی تمامی شهر را از نقشه منطقه جاروب کرد. جالب ترین جنبه این حادثه آن است که هیچ کس نتوانسته است در مقابل فوران آتشفشان وحشتناک وزوو بگریزد. یک خانواده در حال صرف غذا در یک لحظه تبدیل به سنگ شده اند. زوجهای بسیاری پیدا شدند که در حین انجام عمل مقاربت تبدیل به سنگ شده بودند. از همه جالبتر آن است که این زوجها هر دو از یک جنس و یا زوجهایی از دختران و پسران کم سن وسال بوده اند. صورت برخی از اجساد انسانهای سنگ شده که از داخل زمین کشف شده اند همچنان سالم و صحیح باقی مانده است صورت آنها حالت گیج و منگ دارد.

مجهول ترین جنبه این حادثه در اینجاست که چگونه هزاران انسان بی آنکه چیزی بشنوند و یا ببینند منتظر می مانند تا مرگ آنها را دریابد. این بعد حادثه نشان می دهد که نابودی و محو شهر پمپی دقیقا مشابه همان حوادث ویرانگری است که در قرآن به آنها اشاره شده، زیرا قرآن زمانی که این حوادث را بازگو می کند به «نابودی ناگهانی» اشاره دارد. به عنوان مثال در سوره (یس) چنین توصیفی است : همه سکنه شهر به یک لحظه هلاک شدند. این وضعیت در آیه 29این سوره چنین می آید : « (بلكه) فقط یك صیحه آسمانى بود، ناگهان همگى خاموش شدند!» ؛ آیه 31 سوره قمر وقتی تخریب و نابودی قوم ثمود را بازگو می کند مجدادا به نابودی آنی اشاره می کند «ما فقط یك صیحه [صاعقه عظیم‏] بر آنها فرستادیم و بدنبال آن همگى بصورت گیاه خشكى درآمدند»

مرگ مردم پمپی در یک لحظه رخ داد، همان گونه که در آیات بالا نقل شد. فاجعه هرچه بود،همه چیز به همان حالت اولیه و بدون تغییر باقیمانده است. در سال ۱۹۹۱نیمی از این شهر از زیر خاکستر بیرون کشیده شد ولی هنوز هم دو پنجم این شهر سوخته در زیر زمین است. هر ساله جمعیت زیادی از موزه طبیعی پمپی دیدن می کنند و این شهر به یکی از جاذبه های گردشگری ایتالیا تبدیل شده است اما متاسفانه جایی از دیده عبرت در این نگاه ها یافت نمی شود.نواحی ناپل که فساد و هرزگی در آن شیوع دارد از مراکز ونواحی بی بند وباری شهر پمپی دست کمی ندارد. جزیره کاپری پایگاهی برای همجنس بازی و برهنگی گرایی است و در صنعت توریسم به بهشت همجنس بازی شهرت دارد. نه تنها در کاپری و ایتالیا بلکه تقریبا در تمامی دنیا چنین انحطاط اخلاقی وجود دارد و مردم هم هیچ توجه و اصراری به پند گیری از تجربیات تلخ مردم گذشته ندارند. در سوره سجده درباره همین مردم می فرماید : «و اگر اینان روی بگردانند به آنها بگو شما را از صاعقه عاد و ثمود بیم می دهم. »

منبع : کتاب اقوام هلاک شده نوشته هارون یحیی و ترجمه مژگان دستوری(انتشارات کیهان) با اضافات

i4061_havasranbambaee7.jpg
'''''''''''''
''''''''''''
i4064_havasranbambaee4.jpg
''''''''''''''
''''''''''''''
8_Persian-Star.org.jpg

'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''

 

'''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''''

مردم سنگ شده شهر پمپی در موزه طبیعی شهر پمپی

گروه  اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

مردم سنگ شده شهر پمپی در موزه طبیعی شهر پمپی

95013312.JPG
''''''''''''''''''''''
''''''''''''''''''''''

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

مردم سنگ شده شهر پمپی در موزه طبیعی شهر پمپی

 

 

 

 

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org


اجساد سنگ شده که از دل خاک در شهر پمپی بیرون آورده شده(تصاویر کتاب)

 

 

گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

 

تصویری از زندگی لوکس و تجملی و وسائل مردم شهر پمپی قبل از وقوع حادثه


 

 

نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
«61» وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلَئِكَةِ اسْجُدُواْ لِأَدَمَ فَسَجَدُواْ إِلَّا إِبْلِیسَ قَالَ ءَأَسْجُدُ لِمَنْ خَلَقْتَ طِیناً
وبه یادآور زمانى كه به‏فرشتگان گفتیم: براى آدم سجده كنید. پس سجده كردند، مگر ابلیس كه گفت: آیا براى كسى سجده كنم كه از گل آفریده‏اى؟!

thumb_10570.jpg
 
نكته‏ها:
در قرآن بارها به مسأله‏ى سجود فرشتگان و سرپیچى ابلیس اشاره شده است.
ابلیس، از جنّ است، «كان من الجنّ»(137) ولشكریانى دارد، «وجنود ابلیس اجمعون»(138) و سپاه او پیاده و سواره، «و اَجلِب علیهم بخَیلك و رَجِلِك»(139) و عامل انحراف و سجده نكردنش نیز قیاس خاك و آتش بود. «خلقتنى من نارٍ و خلقته من طین»(140)
پیام‏ها:
1- سجده براى غیر خدا، امّا به فرمان خداوند، مانعى ندارد. «و اذ قلنا...اُسجدوا لآدم»
2- فرشتگان، تسلیم فرمان خدایند. «و اذ قلنا للملائكة اسجدوا... فسجدوا»
3- انسان گل سرسبد موجودات است، چرا كه فرشتگان معصوم در برابر او سجده كردند. «اُسجدوا لآدم فسجدوا»
4- اعتقاد به برترى‏هاى موهوم، شیطانى است، زیرا شیطان، به برترى نوع خود عقیده داشت. «ءاسجد لمن خلقت طیناً»
5 - اعتراض به حكمت، عدل وامر خدا، بدتر از سجده نكردن است. «ءاسجد...»
6- ابلیس موجودى سنجش‏گر و داراى اختیار است. «الاّ ابلیس ءاسجد...»
7- اجتهاد در مقابل نصّ ممنوع است. (ابلیس، در برابر نصّ خداوند، اجتهاد كرد) «قلنا... اُسجدوا... ءاسجد لمن خلقت طیناً»
8 - ریشه‏ى معصیت گاهى خودبرتربینى است. «ءاسجد لمن خلقت طیناً»
9- حسد ابلیس، چشم حقیقت‏بین او را بست، خاك و گل بودن آدم را دید، «ءاسجد... طیناً» ولى روح الهى او را ندید. «نفخت فیه من روحى»(141)
10- ابلیس، ملاك ارزش را عناصر مادّى مى‏پندارد. «طیناً»

«62» قَالَ أَرَءَیْتَكَ هَذَا الَّذِى كَرَّمْتَ عَلَىَّ لَئِنْ أَخَّرْتَنِ إِلَى‏ یَوْمِ الْقِیَمَةِ لَأَحْتَنِكَنَّ ذُرِّیَّتَهُ إِلَّا قَلِیلاً
ابلیس گفت: به من خبر ده، این است آن كسى كه بر من گرامى داشتى؟ اگر تا قیامت مهلتم دهى، یقیناً بر نسل او افسار زده، به زیر سلطه مى‏كشم، مگر اندكى را.

 
نكته‏ها:
«أرأیت» به معناى «اخْبرنى»، به من خبر ده مى‏باشد. «اَحتنكنّ» از «حَنك»، طنابى است كه به گردن حیوان انداخته و او را مى‏كشند. «اِحتناك»، به معناى از ریشه درآوردن و سلطه‏ى كامل یافتن نیز مى‏باشد.(142)
پیام‏ها:
1- خودپرستى، انسان را به طغیان در برابر خدا مى‏كشد. «هذا الّذى كرّمت علىّ»
2- دل‏كندن از جاه ومقام، یكى از سخت‏ترین امتحانات است. «كرّمتَ علىّ»(143)
3- حسادت، به تدریج به كینه و اقدام علیه دیگران تبدیل مى‏شود. «لئن اخّرتن... لاحتنكنّ ذرّیته»
4- برخى حسدها وكینه‏ها نسل‏هاى آینده را نیز در برمى گیرد. «ذرّیته»
5 - ابلیس هم از قیامت آگاه بود و هم به آن ایمان داشت. «اخّرتن الى یوم القیامة»
6- انسان در برابر وسوسه‏هاى شیطان، آزاد است و حقّ انتخاب دارد. «الاّ قلیلاً»
7- برخى از خطر سلطه‏ى ابلیس درامانند. «الاّ قلیلاً»
«63» قَالَ اذْهَبْ فَمَن تَبِعَكَ مِنْهُمْ فَإِنَّ جَهَنَّمَ جَزَآؤُكُمْ جَزَآءً مَّوْفُوراً
(خداوند به ابلیس) گفت : برو، هر كس از آدمیان از تو پیروى كند، قطعاً كیفرتان دوزخ است، كیفرى كامل!
 
پیام‏ها:
1- خداوند، مهلت‏خواهى ابلیس را پذیرفت. «اذهب»
2- انسان در پذیرش راه خدا یا پیروى از شیطان، آزاد است. «فمن تبعك»
3- جایگاه ابلیس و پیروانش، دوزخ است. «جزائكم جهنّم»
4- كیفر الهى كامل است، گنهكاران هم كیفر گناهان خود را مى‏چشند، هم كیفر گمراه كردن دیگران را به طور كامل دریافت مى‏كنند. «موفورا»
نوشته شده در تاريخ دو شنبه 10 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
حجت‌الاسلام طائب:
مردم در انتخابات بینی دشمن را به خاک می‌مالند

حجت الاسلام مهدی طائب

به گزارش جنبش حضور آگاهانه، حجت‌الاسلام مهدی طائب امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در پاسخ به این سئوال که وضعیت جبهه متحد اصولگرایان را در آینده چگونه ارزیابی می‌کنید، گفت: اصولگراها با هم متحد می‌شوند و در آینده نزدیک شاهد این اتحاد و همبستگی خواهیم بود.

رئیس قرارگاه عمار افزود: به کاندیداها توصیه می‌کنم یقین بدانند چه به مجلس راه پیدا کنند چه رأی نیاورند راجع به هر کلمه‌ای که بگویند و هر قدمی که بردارند و هر پولی که خرج کنند در آخرت باید جواب بدهند.

وی ادامه داد: این دنیا را هر جوری که ایزوله کنند می‌شود آن‌ها را دور زد ولی خدا را به هیچ وجه نمی‌توان دور زد.

طائب تصریح کرد: بر این اساس دقت کنند دروغ، تهمت، غیبت، مطلبی که نمی‌دانند و پولی که برای آن‌ها حلال نیست خرج نکنند.

وی خاطر نشان کرد: اگر 100 درصد تشخیص دادند که باید بیایند کاندیدا بشوند و واقعا بر اساس وظیفه آمده‌اند فقط و فقط در چارچوبی که خدای متعال تعیین کرده حرکت کنند اگر مقدر باشد رأی می‌آورند و اگر مقدر نباشد عالم و آدم‌ها به هم بدوزند رأی نمی‌آورند.

طائب گفت: خداوند متعال در این عالم مدبر است، بنده برنامه‌ریزی می‌کند ولی خدا تقدیر می‌کند بنابراین کاندیداها اگر حزب الهی هستند و از قشر اصولگرا، حتما به دنبال این باشند که اگر اصلح هستند در میدان بمانند و تشخیص اصلح را به خودشان واگذار نکنند.

وی یادآور شد: حضرت امام خمینی(ره) فرمودند حتی برای وظیفه هم دنبال پست و مقام ندوید زیرا در آنجا دست شیطان قوی است.

طائب خطاب به مردم گفت: مردم ما از اول انقلاب ثابت کردند که در همه صحنه‌ها حضوری گسترده داشته، دارند و خواهند داشت انقلاب مال این مردم است و دشمن اگر بتواند مردم را از انقلاب جدا کند انقلاب به زمین می‌خورد و وقتی این مردم با انقلاب هستند این نظام بر پا می‌ماند.

وی افزود: ما چه بخواهیم و چه نخواهیم دشمن انقلاب را به شکل یک رفراندم نگاه می‌کند و دستگاه‌های دشمن این کار را انجام می‌دهند در صورتی که انتخابات، انتخابات است.

طائب تصریح کرد: به دلیل ویژگی‌های انقلاب دشمن تلاش می‌کند انتخابات ما را کمرنگ قلمداد کند اما مردم ما با حضور پر رنگ و پر شور خود این بار هم ثابت می‌کنند که در این رفراندم بینی دشمن را به خاک می‌مالند.

وی به وضعیت اقتصادی مردم اشاره کرد و گفت: مردم ما در عین حالی که حرکت الهی آغاز کرده‌اند ولی مسئله انقلاب برای مردم مهم‌تر است بنابراین تا آنجایی که خلل اقتصادی به انقلاب ضربه نزده باشد برای مردم مهم است و درباره آن بحث می‌کنند اما همین که ببینند این خلل اقتصادی باید تحمل شود آن را تحمل می‌کنند.

طائب گفت: دولت باید تلاش کند این خلل‌ها رخ ندهد و یک قسمت هم مردم ما باید توجه داشته باشند که ما در حال جنگ مبارزه با استکبار هستیم.
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
سؤ ال منکر و نکیر در قبر
 


 



از حضرت صادق (ع) روایت شده که فرمود: کسى که سه چیز را انکار کند از شیعیان ما نیست .
آن سه چیز عبارتند از: معراج ، سؤ ال در قبر و شفاعت .


و روایت شده که آن دو ملک به هیئت هولناک بیایند، صداى ایشان مثل رعد غرنده و چشمهایشان مثل برق خیره کننده باشد؛ سؤ ال کنند که پروردگارت کیست ؟ و پیغمبرت کیست ؟ و دینت چیست ؟ و نیز سؤ ال کنند از ولى و امام او، پس در آن حال چون جواب دادن بر میت سخت و محتاج است به کمک ، لاجرم براى مرده دو جا تلقین ذکر کرده اند: یکى وقتى که او را در قبر مى گذارند و بهتر آنست که ، به دست راست ، دوش راست ، و به دست چپ ، دوش چپ او را بگیرند و حرکت دهند و تلقین کنند. و دیگر وقتى که او را دفن کردند، مستحب است که ولى میت یعنى نزدیکترین خویشان او بعد از آنکه مردم از سر قبر او برگردند نزد سر میت بنشیند و با صداى بلند او را تلقین کند و بهتر است که دو کف دست را روى قبر گذارد و دهان را نزدیک قبر برد، و اگر دیگرى را نائب کند نیز خوب است ؛ و وارد شده است که چون این تلقین را کند منکر به نکیر مى گوید: بیا برویم تلقین حجتش کردند احتیاج به پرسیدن نیست پس برمى گردند و سؤ ال نمى کنند.
در کتاب من لا یحضره الفقیه است که چون پسر جناب ابى ذر غفارى (رضى الله عنه ) وفات کرد ابوذر بر سر قبر او ایستاده و دست بر قبر مالید و گفت : خداى ، تو را رحمت کند اى ذر. به خدا سوگند که تو نسبت به من نیکوکار بودى و شرط فرزندى را بجا مى آوردى ، والحال که تو را از من گرفته اند من از تو خشنودم . به خدا سوگند که از رفتن تو مرا بر من باکى نیست و نقصانى به من نرسید، و ما لى الى اءحد سوى الله من حاجه ((یعنى بغیر از حق تعالى به احدى حاجت ندارم )) و اگر نبود هول مطلع ((یعنى جاهاى هولناک آن عالم که بعد از مرگ دیده مى شود)) هر آینه خوشحال مى شدم که به جاى تو رفته باشم ولکن مى خواهم چند روزى تلافى مافات کنم و تهیه آن عالم را ببینم و هر آینه اندوه از تو مرا مشغول ساخته که کارى که برایت سودمند باشد انجام دهم سوگند به خدا که براى مرگ تو گریه نمى کنم و غم مردنت را ندارم تنها غم من حال فرداى تو است . فلیت شعرى ما قلت و ما قیل لک پس ‍ کاش مى دانستم که تو چه گفتى و به تو چه گفتند؟ خداوندا حقوقى را که براى من بر او واجب کرده بودى بر او بخشیدم پس تو هم حقوق خود را که بر او واجب کرده بودى ببخش چه آنکه تو به جود و کرم از من سزاوارترى .
و از حضرت صادق (ع) منقولست که چون مؤ من را داخل در قبر کنند نماز در طرف راست و زکوه در طرف چپ او و بِر یعنى نیکویى و احسان مسلط بر او شود و صبر او در ناحیه اى قرار گیرد، پس وقتیکه دو ملک سؤ ال بیایند صبر به نماز و زکوه و بِر گوید: صاحب خود را دریابید یعنى میت را نگاهدارى کنید پس هر گاه از آن ناتوان شدید من نزد آن هستم .
علامه مجلسى در محاسن به سند صحیح از امام صادق یا امام باقر علیهماالسلام روایت کرده است که چون مؤ من مى میرد با او در قبرش شش ‍ صورت داخل مى شود یکى از آنها خوشروتر و خوشبوتر و پاکیزه تر از باقى صورتهاست ، پس یکى در جانب راست و یکى در جانب چپ و یکى در پیش رو و یکى در پشت سر و یکى در پائین پا مى ایستند و آنکه خوش ‍ صورت تر است در بالاى سر؛ پس سؤ ال یا عذاب از هر جهت که مى آید آنکه در آن جهت ایستاده است مانع مى شود پس آنکه از همه خوش ‍ صورت تر است به سایر صورتها مى گوید: شما کیستید؟ خدا از جانب من شما را جزاى خیر دهد. صاحب طرف راست مى گوید: من نمازم . صاحب جانب چپ مى گوید: من زکاتم . آنکه در پیش روى است مى گوید: من روزه ام . آنکه در عقب سر است مى گوید: من حج و عمره ام . و آنکه در پایین پا است مى گوید: من بِر و احسان به برادران مؤ منم . پس آنها به او مى گویند: تو کیستى که از همه ما بهتر و خوشروتر و خوشبوترى ؟ مى گوید: من ولایت آل محمد صلوات الله علیهم اجمعین (هستم ).
و شیخ صدوق در فضیلت روزه شعبان روایت کرده که هر که نُه روز از آنرا روزه بگیرد منکر و نکیر وقت سئوال به او مهربانى مى کنند.
و از حضرت باقر (ع) روایت شده که براى کسى که شب بیست و سوم ماه رمضان احیاء بدارد و صد رکعت نماز بخواند خداوند هول و هراس از نکیر و منکر را از او برطرف مى کند. و از حضرت رسول صلى الله علیه و آله روایت شده که در خضاب ، چهارده خصلت است که یکى از آنها آن است که منکر و نکیر از او حیا مى کنند. و دانستى که این ، از خواص تربت پاک نجف آنست که حساب منکر و نکیر از کسى که در آن مدفون است ؛ ساقط است و براى تاءیید آن حکایت زیر را مى گویم .



((حکایت ))
علامه مجلسى (رحمه الله علیه ) در تحفه از ارشاد القلوب و فرحه الغرى نقل کرده که مرد صالحى از اهل کوفه گفت : من در یک شب بارانى در مسجد کوفه بودم . ناگاه درى را که جانب قبر مسلم (ع) است کوبیدند؛ چون در را گشودند جنازه اى را داخل کردند و در صفه اى که در جانب قبر مسلم است گذاشتند. یکى از ایشان را خواب ربود. در خواب دید که دو شخص ‍ نزد جنازه حاضر شدند، و یکى به دیگر گفت که ببین ما را با او حسابى هست تا پیش از آنکه از رصافه بگذرد از او بگیریم زیرا پس از آن به نزدیک او نتوانیم رفت . پس بیدار شد و خواب را براى رفیقان خود نقل کرد و در همان ساعت آن جنازه را برداشتند و داخل نجف کردند که از حساب و عذاب نجات یابد.
قلت ولله در من قال :
اذا مت فادفنى الى جنب حیدر***ابى شبر اکرم به و شبیر
فلست اخاف النار عند جواره ***و لا اتقى من منکر و نکیر
فعار على حامى الحمى و هو فى الحمى ***اذا ضل البیدا عقال بعیر۱۰
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
مجرب ترین ختم صلوات از دیدگاه آیت الله العظمی سید صادق روحانی مدظله العالی


یکی از ختم‏هاى مؤثرآن است كه با طهارت و اخلاص و در جايى دور از چشم ديگران، 530 مرتبه اين دعا را زمزمه كنيد كه:

أللّهُمَّ صَلِّ عَلى فاطِمَة وَ أَبِيْها وَ بَعْلِها وَ بَنِيْها وَ السِّرِ الْمُسْتِوْدِعِ فِيْها بِعَدَد ما أَحاطَ بِهِ عِلْمُك

بارخدايا! درود و سلام بفرست بر وجود گرامى فاطمه و بر پدر گران‏قدر او و همسر ارجمند او و دو فرزندش و بر راز به‏امانت سپرده شده در وجود نازنين او، به شمار آنچه علم و دانش بى‏كران تو آن را فراگرفته است.

 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
من به بابام یه قول مردونه دادم...!

اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده.
 



 
مشرق نوشت: سلام آقاجون! من چارسالمه. من شما رو خیلی دوست دارم. خیلی خوشحالم که امشب اومدی خونمون. فقط نمی دونم چرا بابا مصطفام هنوز نیومده.
مامانم میگه بابات رفته یه مسافرت و شاید به این زودی ها نیاد. اما نمی دونم چرا وقتی این حرفو به من می زنه روشو از من برمی گردونه و شونه هاش تکون می خوره و بعد که من می رم تا از جلو صورتشو ببینم، چشماش خیلی قرمز شده و صورتش هم خیسه!
این روزا مامانم خیلی صورتشو می شوره.نمی دونم چرا نگاش یا به منه یا به قاب های رو تاقچه و یا به در خونمون که بابا زنگ بزنه.
امشب که شما اومدی خونمون من می خوام یه رازو به شما بگم. من و بابام چند روز قبل یه قول مردونه به هم دادیم. اون شبی که بابام می خواست بره مسافرت یواشکی در گوشم گفت من و تو مثل دو تا مرد باید با هم صحبت کنیم و قول هایی به هم بدیم و هیچ کسی هم از اون با خبر نشه. من هم به اون قول مردونه دادم و حتی به مامانم هم نگفتم.

بابا مصطفام با دو تا دستاش شونه هامو چسبید و صورتشو آورد دم گوشمو گفت: پسرم تو دیگه بزرگ شدی و مرد این خونه ای. باید به من قول بدی مثل یه مرد به مامانت کمک کنی. مامانتو اذیت نکنی. به حرفاش
گوش بدی. بهش کمک کنی و نذاری یه وقتی از دست تو ناراحت بشه. منم گفتم بابا یه شرط داره و اون اینه که وقتی از مسافرت برگشتی اون ماشین پلیس چراغ دارو برام بخری.

تو این چند روزی که بابا مصطفام نیست دلم خیلی براش تنگ شده مخصوصا برا اون خنده هاش. اما عیبی نداره... من هم هر وقت دلم براش تنگ می شه مثل بابام میام لب تاقچه و به عکس شما نگاه می کنم.
آخه بابا مصطفام هر وقت خیلی خسته بود و ناراحت، می اومد کنار تاقچه و با شما صحبت می کرد. نزدیک شما که میومد لبهاش تکون می خورد. بعضی وقت ها هم که خیلی خسته بود شونه هاشم تکون می خورد. فکر کنم مامانم هم این روزها خیلی خسته است که مثل بابام شونه هاش تکون می خوره و چشماش قرمز می شه!

بابام با شما آهسته صحبت می کرد. من که چیزی از حرف های شما دو نفر سر در نمی آرم اما اینو می دونم بابا مصطفام هر وقت با شما صحبت می کرد تا خیلی روزای بعد خوشحال بود. اگه ده شب هم کار می کرد عین خیالش نبود.
فکرشو کن اگه بابام مسافرت نبود و امشب خونه بود و شما رو می دید دیگه چی می شد. از خوشحالی بال درمیاورد و دیگه هر چی من بهش می گفتم ، می گفت چشب پسرم ،چشب عزیزم. هر چی می خواستم برام می خرید. من یه ماشین پلیس می خام که دشمنا رو تعقیب کنم. اما بابام میگه بزار بزرگتر بشی اونوقت برات می خرم.

اما... وقتی بابام بیاد و بفهمه شما خونمون اومدید و اون نبوده ،خیلی ناراحت می شه . شاید هم اونقدر ناراحت بشه که تا چند روز دیگه به حرفام گوش نده... اما نه! بابا مصطفام خیلی مهربونه... وقتی بیاد و بوی عطر شما رو ببینه که توی خونه و محلمون پیچیده، مطمئنم به همه حرفام گوش می ده. بابام میگه شما بوی بهشت میدی. بابام همیشه از بهشت میگه...یه وقت نکنه این دفعه که مسافرت رفته، رفته باشه بهشت...!
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
تفسیر کهیعص از زبان امام زمان (عج)


 
This image has been resized. Click this bar to view the full image. The original image is sized 950x475 and weights 333KB.

 



حضرت مهدي (عج) :
اين حروف ازخبرهاي غيبي هستند كه خداوند آنرا به اطلاع بنده اش حضرت زكريّا(ع) رساند و سپس داستان آنرا براي حضرت محمد(ص) نقل كرد . حضرت زكريّا(ع) از خدا خواست اسم پنج تن را به اوبياموزد ، جبرئيل نازل شد واسامي پنج تن را برايش آورد و گفت آنان عبارتند از حضرت محمد(ص) ، حضرت علي(ع) ،حضرت فاطمه(س) ،امام حسن (ع) و امام حسين(ع) .
با اين نامها غم و غصه اش ازبين مي رفت و اندوهش به خوشي تبديل ميگشت اما وقتي به نام مبارك امام حسين(ع) ميرسيد اشك درچشمانش حلقه ميزدو نفسهايش به شماره مي افتاد
. روزي عرض كرد خدايا مرا چه ميشود كه وقتي نام امام حسين(ع) را بزبان جاري ميكنم اشكم جاري ميشود و آه ازجگرم بلند ميشود ؟
خداوند داستان امام حسين(ع) را برايش نقل كرد و فرمود : « كهيعص » ، پس « ك » علامت اختصاري نام كربلاست ، « هـاء » علامت شهادت خاندان امام حسين(ع) است ، « ياء » علامت نام يزيد است ، همان كسي كه اين ستم را بر امام حسين (ع) روا داشت ، « عين » علامت عطش و تشنگي امام حسين (ع) در روز عاشورا است و « صاد » علامت صبر و بردباري امام حسين (ع) است .

منبع : کتاب کمال الدین و تمام النعمه نوشته شیخ صدوق

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
آیة الله بهجت در باره حدیث ثقلین و رابطه آن با امام زمان فرموده اند



حدیث ثقلین یکی از ادله اثبات غیبت امام زمان (عج) است ٰ زیرا پیامبر در آن حدث می فرماید :

(( لن یفترقا )) یعنی چه حاضر باشند و چه غایب ٰ اگر کسی این حدیث را تحقیق و معنای آن را تحصیل کند ٰ مسئله غیبت ٰ خیلی برای او واضح خواهد بود ٰ زیرا در غیر این صورت (( لزم الانفکاک بین القران و العتره )) / کتاب در محضر عارفان / ص 55


توضیح مطلب :

اول حدیث ثقلین را کامل بنویسم (( انی تارک فیکم الثقلین ٰ کتاب الله و عترتی اهل بیتی ٰ انهما لن یفترقا حتی یردا علی الحوض ٰ ما ان تمسکتم لن تضلوا ابدا ))

ترجمه : پیامبر بارها فرمودند ((‌ همانا من دو شی ء گرانبها بین شما به ودیعه می گذارم که ایندو هرگز از یکدیگر جدا نخواهند شد ٰ اگر به این دو (با هم ) تمسک کنید هرگز گمراه نخواهید شد ))

بیان ادعا : اینکه این حدیث ٰ دلیل مهمی بر حضور و زنده بودن و غیبت امام زمان دارد ...

بیان اثبات ادعا : اگر ما به این نکته برسیم که این حدیث قطعی الصدور باشد ٰ و هیچ شکی نداشته باشیم که از پیامبر صادر شده ( البته این مطلب اثبات شده است و قطعا از پیامبر است و به تواتر رسیده ٰ هم از دیدگاه اهل تسنن و هم شیعه ) حال با این نکته میرویم سراغ اثبات وجود و زنده بودن امام زمان (عج)

پیامبر فرمودند : هرگز و هرگز بین قرآن و اهل بیت (ع) جدایی نخواهد افتاد ٰ و این دو همیشه با هم هستند ٰ حال اگر ما معتقد نباشیم به زنده بودن امام زمان و بگوییم او هنوز به دنیا نیامده ٰ در حقیقت این حدیث و کلام رسول الله نقض گردیده ٰ
چرا که اگر امام نباشد ٰ نتیجه این است که بین آندو جدایی افتاده ٰ در حالی که این حدیث ثقلین از نظر شیعه و سنی یکی از احادیث بسیار روشن و مستند و صحیح بوده و هیچ شکی در آن نیست ٰ

پس لازمه عدم جدایی زنده بودن امام است ..

 
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |
احمدی نژاد امید دل محرومان و خار چشم دشمنان!




نقل قول:
متأسفانه عده ای فراموش کرده اند که زنده شدن ارزشهای اسلامی مدیون آن شمع کوچکی است که 6 سال پیش در دل تاریکی ها درخشید و نام «مهدی موعود(عج)» را در دل سرزمین ظلم و کفر و استکبار، با شجاعت تمام بر زبان آورد!
شبکه ایران-امیرطاهر حسین خان: وقتی وقایع صدر اسلام را پشت سر هم و با سرعت مرور می کنیم، برایمان عجیب است که چگونه حسین(ع) با ادعای اسلام کشته می شود، علی(ع) به جنگ با قرآن متهم می شود و حسن(ع) به خاطر صلح با معاویه سرزنش می شود! انگار می خواهیم با همه وجود فریاد بزنیم و بگوییم آن روزی که پیامبر(ص) در شعب ابیطالب شکنجه می شد، آن روزی که چندین بار از اقوام و ریش سفیدان و بزرگان مکه یاری طلبید، هیچ کس جز علی(ع) نوجوان یاریش نکرد! آن روزهایی که کسی جرأت به زبان آوردن نام قرآن و اسلام را نداشت، علی(ع) بود که با شجاعت تمام اعلام یاری پیامبر را سر داد...
آن روزهایی که به قول عده ای انقلاب تمام شده بود، اسلام گرد گرفته بود و ادعاهای روشنفکری غربی و کلمات آزادی و توسعه سیاسی و لیبرالسیم و دموکراسی همه فضای جامعه و مطبوعات را پر کرده بود و همه به اصطلاح اصول گرایان و مدعیان ولایت هم چاره ای نداشتند جز اینکه برای جذب آراء مردمی و حمایت احزاب و گروهها از آزادی و دموکراسی دم بزنند، قیافه روشنفکری بگیرند و خود را دنباله رو قهرمانان حماسه(!) دوم خرداد نشان دهند، تنها و تنها یک صدا بود که فارغ از همه این صداها و بوقها، یکه و تنها و بدون حمایت از هیچ حزب و گروه و جناحی پس از سالها از ارزشهای انقلاب و اسلام و ولایت سخن گفت و در نهایت غربت و مظلومیت، نام عدالت و ساده زیستی و خدمت و نوکری مردم را مطرح کرد و در کمال ناباوری همه گوشها و چشمها، مست شدگان فرهنگ غرب و آزادی و دموکراسی را از خواب چندین ساله بیدار کرد، از دلهای مردم جوانه زد، رشد کرد و چون نهالی نورس به عنوان رئیس جمهور ایران برگزیده شد!
در آن سالها که رقبای پرآوازه اش جرأت بردن نام رهبر و ولایت فقیه را نداشتند و آن را مانعی برای جذب آراء مردمی می دانستند، او با عشق و اعتقاد به این مفاهیم دعای خود را با «اللهم عجل لولیک الفرج» آغاز کرد و با «اللهم احفظ قائدنا» خاتمه داد! و در فیلم تبلیغاتی اش اعلام کرد که در هیچ کجای دنیا نمی توانید رهبری عادل تر و شجاع تر از رهبر عزیزمان پیدا کنید!
آن روز با وجود همه این حرفهای ارزشمند و شعارهای انقلابی هیچ کدام از مدعیان ارزشها اعم از روحانیون و احزاب و جناحهای به اصطلاح اصول گرا کوچکترین حمایتی حتی به زبان از او نکردند! چرا که حتی فکرش را هم نمی کردند که این گونه در دل مردم و در برگه های رأی آنها جا گرفته باشد!
سالها طول کشید تا این شمع کوچک ولی پر نور بتواند با درخشش خود فرق میان تاریکی و روشنی را نشان دهد. طعم ارزشهای امام و انقلاب و عدالت علوی و خدمت صادقانه را نه با زبان بلکه با تلاش شبانه روزی به مردمی که تا به حال فقط ویترینهای آزادی و دموکراسی را دیده بودند، بچشاند و «رئیس جمهور» را از یک کاخ نشین پر ابهت و پر زرق و برق، به موجودی بی آلایش و زیر دست و پای مردم تبدیل کند!
پس از 4 سال که نورافشانی های شبانه روزی این شمع کوچک ولی خستگی ناپذیر در داخل و خارج کشور به ثمر نشست و او به مصداق آیه اشداء علی الکفار رحماء بینهم، امید دل محرومان و خار چشم دشمنان شد و همه مدعیان انقلاب و ارزشها دیدند که این موجود بی ادعا چگونه دل محرومان را ربود و خواب را بر دشمنان حرام کرد، شروع به مدح و ستایشش گشودند، و او را از خود دانستند و به قول خودشان اصول گرا نامیدند! و یکی از پس دیگری اعلام حمایت کردند! و افتخار می کردند که دوباره گفتمان اصولگرایی رایج شده و مردم به انقلابیون رو کرده اند و نفهمیدند که همه این افتخار را مدیون چه کسی بودند!
وقتی در انتخابات 88 دشمنان انقلاب همه ترفندشان را به کار بستند تا نظام اسلامی را زمین بزنند، همه تلاششان مبارزه با او بود! از هر حربه ای استفاده کردند تا متهمش کنند: گشت ارشاد، دروغگویی، ماجراجویی و . . .
افسوس که دشمنان او را بهتر شناخته بودند!
اما نه دشمنان دانا و نه دوستان نادان نفهمیدند که او در قلب مردم ریشه دوانده است و اگر نبود محبوبیت عظیم او که تنها از تواضع و خدمت خالصانه اش سرچشمه می گرفت، چه بسا شورشهای خیابانی به نتیجه می رسید و انقلاب دوباره در خطر سقوط قرار می گرفت!
و امروز که به برکت تلاشهای شبانه روزی و خستگی ناپذیر و ایمان قوی و اراده مستحکم این مصداق «لایخافون لومه لائم»، ارزشهای انقلاب و اسلام و مفاهیم خودباوری و شعار «ما می توانیم» فضای کشور را عطرآگین کرده است، و ارزش ولایت فقیه به عنوان ستون خیمه نظام اسلامی روز به روز بروز و ظهور بیشتری می یابد، عده ای قدرنشناس و فراموشکار یادشان رفته است که منشأ همه این برکات همان گل خوشبویی است که عده ای 2 سال پیش و گروهی 7 سال پیش سعی در پرپر کردنش داشتند و او نه تنها پژمرده نشد، بلکه روز به روز شاداب تر و تازه تر شد چرا که طراوتش از عشقی است که به زیباترین گلستان هستی دارد و آرمانش «مستشهدین بین یدیه» است!
فراموش کرده اند که اگر امروز انتقاد و حمله و توهین به «رئیس جمهور» نقل مجلس همه سخنرانان و گاه مداحان اهل بیت است، «رئیس جمهور» همان واژه ای است که تا 6 سال پیش از بزرگترین دشمنانش تا صدا و سیما و مطبوعات جرأت کوچکترین اهانتی را به او نداشتند و آن را مخالف مصلحت نظام می دانستند. اما او در طی این 6 سال اینقدر واژه نوکر و خدمتگزار را تکرار کرد و آنقدر با مردم مثل نوکر آنان رفتار کرد و خود را زیر دست و پای مردم انداخت تا همگان باور کردند که او «نوکر» است نه «رئیس»! و گروهی چون اربابان بی انصاف همیشه طلبکار این خدمتکار بی اجر و مزدی هستند که جان و مال و آبرو و عزتش را در راه این خدمت فدا کرده است!
متأسفانه عده ای فراموش کرده اند که زنده شدن ارزشهای اسلامی مدیون آن شمع کوچکی است که 6 سال پیش در دل تاریکی ها درخشید و نام «مهدی موعود(عج)» را در دل سرزمین ظلم و کفر و استکبار، با شجاعت تمام بر زبان آورد!
و امروز این شمع کوچک همچنان می سوزد و ذره ذره آب می شود و آماج همه تیرهایی است که مدعیان مبارزه با ظلمت بر سر او وارد می کنند و این مهاجمان امروز فراموش کرده اند که اگر نوری دارند که می توانند در آن هدف گیری کنند، از برکت همان شمعی است که امروز آماج همه حملاتشان است!
 

 
نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |

بسم الله الرّحمن الرّحیم
المستغاث بک یا فاطمة الزهرا سلام الله علیها







1-میمونه رضی الله عنها (همسر پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله) گوید:
رسول خدا مقداری گندم به من داد و مرا نزد حضرت فاطمه علیها السّلام فرستاد تا آن را آرد کند و بعد برای باز گرفتن، مرا سوی حضرتش فرستاد. دیدم حضرت ایستاده دست آس به خودی خود می چرخد، قضیه را به پیامبر اکرم گفتم، فرمود: چون خداوند ضعف و ناتوانی فاطمه را می دانست به دست آس دستور داد که بچرخد و او به دستور خداوند می چرخید.
این حدیث را ابوصالح مؤذن در فضایل و مناقب حضرت زهرا نقل کرده است.1

2-روایت شد است: آن حضرت گهگاهی در حال نماز که بود کودکش گریه می کرد و می دیدند که گهواره اش حرکت می کند و فرشتگان آن را حرکت می دادند.2

3-حضرت باقر علیه السّلام از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نقل می کند که آن حضرت به فاطمه علیها السّلام فرمود: برخیز و آن کاسه را بیاور! فاطمه علیها السّلام از جا بلند شده کاسه ای را که آبگوشت و استخوان پرگوشت فراوانی داشت، جلو آورد. از آن غذا به مدّت سیزده روز حضرت رسول، امیرالمؤمنین، فاطمه، حسن و حسین علیهم السّلام خوردند. روزی امّ ایمن در دست حضرت حسین علیه السّلام چیزی را دیده به او گفت: این را از کجا آوردی؟ پاسخ داد: چندین روز است که ما از این می خوریم. امّ ایمن نزد حضرت زهرا سلام الله علیها آمده گفت: ای فاطمه! اگر در نزد امّ ایمن چیزی باشد متعلّق به فاطمه و فرزندانش خواهد بود، ولی اگر فاطمه چیزی داشته باشد امّ ایمن سهمی در آن ندارد؟! حضرت مقداری از آن غذا را از درون کاسه در آورده به امّ ایمن داد. امّ ایمن از آن خورد و به مجرّد خوردن او غذا تمام شد. پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله و سلم، به فاطمه علیها السّلام فرمود: اگر از این غذا به کسی چیزی نمی دادی تا روز قیامت تو و فرزندانت می توانستید از آن بخورید.
بعد حضرت باقر علیه السّلام فرمودند: آن کاسه هم اکنون نزد ما است و قائم ما در زمان ظهورش آن را بیرون خواهد آورد.3

4-حضرت علی علیه السّلام فرمود: به همسر من مصحف و کتابی داده شده است. در این کتاب علمی است که کسی قبل از آن حضرت، آن را نمی داند، و این هدیه ای ویژه از جانب خدا و رسولش برای اوست.4

5-رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم فرمودند: ای فاطمه بشارت باد ترا، تو در پیشگاه خداوند مقام ارزنده ای داری در آن جایگاه برای دوستان و شیعیانت شفاعت می کنی و شفاعتت پذیرفته می شود.

کرامت و مقام حضرت زهرا سلام الله علیها در پیشگاه خداوند:

 

نوشته شده در تاريخ یک شنبه 9 بهمن 1390برچسب:, توسط عبدالصمد به مرام |

تعدادی مرد در رختکن یک باشگاه گلف هستند...
موبایل یکی از آنها زنگ می زند
مردی گوشی را بر میدارد و روی اسپیکر (بلند گو) می گذارد و شروع به صحبت میکند:
همه ساکت می شوند و به گفتگوی او گوش می دهند!
مرد: بله بفرمایید...
زن:سلام عزیزم منم،باشگاه هستی؟
مرد:سلام بله باشگاه هستم.
زن:من الان توی فروشگاه یک کت چرمی خیلی شیک دیدم فقط هزار دلاره میشه بخرم؟
مرد:آره اگه خیلی خوشت اومده بخر.
زن:میدونی از کنار نمایشگاه اتومبیل که رد میشدم دیدم اون مرسدس بنزی که خیلی دوست داشتم رو واسه فروش آوردن خیلی دلم میخواد یکی از اونها رو داشته باشم....
مرد: چنده؟
زن:شصت هزار دلار!!!
مرد: باشه اما با این قیمتی که داره باید مطمئن بشی که همه چیزش رو به راهه!!!
زن:آخ مرسی یه چیز دیگه هم موندهاون خونه ای که پارسال دیده بودم رو هم واسه فروش گذاشتن 950000 دلاره!!!
مرد:خوب برو بگو 900000 تا اگه میتونی بخرش!
زن:باشه بعدا میبینمت خیلی دوست دارم.
مرد: خداحافظ عزیزم...
مرد گوشی را قطع میکند،مردهای دیگر با تعجب و مات و مبهوت به او خیره میشوند!!!
بعد مرد میپرسد: ببخشید این گوشی ماله کیه؟؟؟؟

 


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن مي باشد.